روی نفربر منهدم شده ایرانی نوشتیم "اثر نماز قضا"
بچهها روی تانکهای اسقاط شده دشمن مینوشتند «اثر ایثار»، «اثر نماز شب»، «اثر پایمردی» و روی تانکهای منهدم شده خودمان مینوشتند: «اثر نماز قضا»! به گزارش حیات، یکی از فضاهای تربیتی و تبلیغاتی در دوران دفاع مقدس تابلوهایی بود که در مسیر تردد رزمندگان و در حاشیه جادهها یا در محوطه اقامت یک گردان یا لشگر قرار میگرفت؛ نویسندگان این تابلوها که اغلب بچههای تبلیغات لشگرها بودند سعی میکردند بلندترین معارف و زیباترین نصایح را در غالب جذابترین عبارتها و جملات در معرض دید رزمندگان جبهههای حق علیه باطل قرار دهند.محتوای بخشی از این تابلو نوشتههای دوران دفاع مقدس در کتاب ارزشمند فرهنگ جبهه بخش «تابلو خاطره» گردآوری شده است که نمونههایی از آن در ادامه میآید.
اثر نماز قضا
در خط مهران، بعد از عملیات کربلای یک، ابتدای ارتفاعات قلاویزان تانکهای سوخته t59 و t55 فراوان کنار جاده افتاده بود. این تانکها هنگام عقبنشینی عراقیها هدف زمندگان ما قرار گرفته و منهدم شده بودند. در انتهای ردیف این تانکهای سوخته، یک نفربر شنیدار و منهدم شده ایرانی به نام «خشایار» بود.
این نفربر را عراقیها در حمله به مهران از نیروهای ارتش به غنیمت گرفته بودند که بعد از مدتی در عملیات کربلای یک توسط نیروهای خودی از بین رفت.
روی تانکهای سوخته تابلوهایی نصب شده بود از این قرار: «اثر اخلاص! اثر ایثار! اثر نمازشب! اثر خون! اثر پایمردی! اثر جانبازی! اثر ایمان! اثر نماز غفیله! اثر دعا و نظیر آن» اما روی نفربر آخری که در اصل متعلق به خودمان بود، چیزی نوشته نشده بود. بچهها میگفتند باید تابلویی هم روی آن نصب کرد با این عبارت: «اثر نماز قضا»!
برادرم لبخند
در تیپ الغدیر یزد مسئول تبلیغات بودم. روزی در محل کارم مشغول تلفن کردن به فرماندهی تیپ بودم که بسیجی نوجوانی برای گرفتن امضا برگ پایانی نزد من آمد. اشاره کردم نشست. برگ پایانی را روی میزم گذاشت. بعد از پذیرایی و گرفتن هدیه مرسوم آیتالله سید روح الله خاتمی (ره) که عبارت بود از جانماز و شیشه عطر و یک عدد تسبیح مخصوص رزمندگان، دیدم نشسته و خیره خیره مرا نگاه میکند.
حس کردم میخواهد حرفی بزند رویش نمیشود. پرسیدم: کاری داری پسرم؟ گفت: میخواهم شما از من راضی باشید. با تعجب پرسیدم: برای چی؟ گفت: بالآخره...! گفتم راضیام. پرسید: نمیخواهید بدانید برای چه؟ با خونسردی گفتم: نه! اهمیتی ندارد. گفت: ولی من مایلم بگویم. بعد گفت شلمچه که بودیم، در یک روز بارانی بعد از اینکه در سنگرمان آب افتاد، آمدم بیرون و گوشهای در آفتاب نشستم که خمپاره از گرد راه رسید. زود خودم را انداختم داخل کانال. چند لحظه بعد خمپاره دوم رسید و صاف خورد کنار الوارها و من زمین خوردم.
دست و پا و گوشه ابرویم زخمی شد. دیگر آخرهای کانال بودم، با خستگی و ناراحتی و درد هرطور بود خودم را از روی زمین بلند کردم. خمپاره سوم از بالای سرم گذشت. خواستم از جایم حرکت کنم که چشمم افتاد به تابلویی که روی آن نوشته شده بود: «برادرم لبخند. تی – 18k».
میدانستم کار شماست. به حال خودم نبودم. شروع کردم به فحش دادن و بد و بیراه گفتن. بعد با سنگ و هر چی دم دستم بود افتادم به جان تابلو و تابلو را خرد کردم. با این وصف آرام نشدم. خیلی بهم برخورده بود. حرف که به اینجا رسید، سرش را پایین انداخت و آهسته گفت: منو ببخشید. رفتم جلو و او را بوسیدم و گفتم: من هم شاید جای تو بودم همین کار را میکردم. خدا ببخشد.